تبليغاتX
bentley



















Blog | Profile | Archive | Email | Design by | Name Of Posts


bentley

آلیس


دیرگاهیست دلم برای صدایت تنگ شده

آرزو کردم اسمم را در گوش خدا فریاد زده باشی

باورم نبود که در یاد تو زیستن به محالات شبیه تر است تا واقعیات

اندیشیدم که شاید خدا صدایت را از من پنهان کرده باشد

و اینک ننگ بر من باد که به دنبال صدای تو جیب های خدا را گشتم

+نوشته شده در جمعه 1390/04/31ساعت3:48 PMتوسط آلیس | |

یا مقلب القلوب و الابصار


Oh reformer of hearts and minds


یا مدبر الیل و النهار


Director of day and night



یا محول الحول و الاحوال


and transformer of conditions



حول حالنا الی احسن الحال


Change ours to the best in accordance with your will


سال نو مبارك


Happy New Year



+نوشته شده در یکشنبه 1389/12/29ساعت11:27 PMتوسط آلیس | |

 

چه تلخ خداحافظی کردی ومرا با تمام تنهایی ها تنها گذاشتی

رفتی بدون اینکه با من حرف بزنی وبپرسی اشک های شبانه ات برای چیست؟ سکوت کردی و رفتی حتی نگفتی خداحافظ....

آه چقدر سوزناک است تصنیف اشک هایم وتو که هیچگاه این آهنگ غمگین را نشنیدی ومن به تنهایی سرودم حرف های این اشک های داغ را......

توبامن وداع کردی بدون اینکه یک بار در چشم هایم نگاه کنی، رفتی وهیچ اشکی را ندیدی......  

آری فاصله ها نگذاشتند که ببینی بر من چه میگذرد

خداحافظ............ دوست دارم

+نوشته شده در جمعه 1389/06/12ساعت9:46 AMتوسط آلیس | |

 

خداجونم از اینکه اجازه دادی یه بار دیگه متولد بشم ازت ممنونم از اینکه یک سال دیگه به روزای قشنگ زندگیم اضافه شد ازت ممنونم خدایا کمکم کن تا بهتر از قبل زندگی کنم خدایا بیراهه ها رو نشونم بده تا منحرف نشم از راهی که منو به تو میرسونه.

+نوشته شده در چهارشنبه 1389/02/22ساعت0:0 AMتوسط آلیس | |

چه سخت بود حکایت دوست نداشتنت. چه زود فراموشم کردی وچقدر دیر فهمیدم سال ها پیش قلبت را به دیگری هدیه داده بودی. تورا از تمام زندگیم پاک کردم اما وقتی از دور صدای قدم هایت آمد دلم لرزید نفسم راهی پیدا نمیکرد تا از قفس تنگ سینه ام بیرون آید وفهمیدم نمیتوان آن کس را که سال ها دوست داشتی و در خیال دستانش را در دست گرفتی فراموش کرد.   کاش فرصت دوست داشتن و عشق ورزیدن را داشتم ویک بار فقط یک بار میتوانستم بگویم تورا برای دوست داشتن دوست دارم اما نشد!!!!!!!!!!!!                                              به هر حال وقتی تورا از دل بیرون کردم دلم آشوب شد عشق شعله ی شمع نیست که زود خاموش شود عشق آتش زیر خاکستر است .

                                          تو را کم اما همیشه دوست دارم.

+نوشته شده در چهارشنبه 1389/02/01ساعت3:43 PMتوسط آلیس | |

 

وقتی در سپیده دم روز هایم تو را دیدم ودر انتهای شب تو بودی که روبه روی چشمانم بودی دلم را در گرو دلت قرار دادم وحالا سال هاست که با خیالت صبح را آغاز و شب را تمام میکنم.                                   من میمانم من تنها میمانم من با خیالت میمانم بدون لمس چشمانت وتو برو    توبدون من برو بدون لمس عشقم بدون درک تنهایی ام بدون خداحافظی....                                                                             عشق واقعی سال هاست که مرده من تورا دوست دارم ولی وقتی تو هیچ احساسی درکلامت با من نیست وقتی چشمانت بی دلیل در چشمانم نگاه میکنند وقتی تورا ز دل مرا نمیدانی من چه امیدی داشته باشم        تو برو وپیدا کن کسی را که با دیدنش چشمانت تر شوند وته دلت ندایی فریاد بر آورد توپیدا کردی نیمه ی گمشده ات را.تو او را به جای تمام روزهایی که من در انتظارت بودم دوست بدار به اندازه ی اشک هایی که در پشت حصار تنگ دوست داشتن ریختم دوست بدار ومن باز در قفس پر از تنهایی خویش خواهم ماند وخاطرات روزهای دیدنت را مثل همیشه به یاد می آورم و دوباره با خیالت زندگی خواهم کرد.                     روزی که مرگ بر بالینم آمد به استقبالش میروم واورا در آغوش میگیرم تا او مرا ببرد ودیگر شاهد دلتنگی های دل تنگم نباشم وتو تا ابد بمان و زندگی کن ودوست بدار کسی را که دوستت ندارد!!!                       

           اگر در چشمانت زل نمیزنم رازی است که با نگاه فاش میشود

 

+نوشته شده در پنجشنبه 1389/01/12ساعت10:14 AMتوسط آلیس | |

 


ساقيا آمدن عيد مبارك بادت
وان مواعيد كه كردي مرواد از يادت

در شگفتم كه در اين مدت ايام فراق
برگرفتي ز حريفان دل و دل مي‌دادت

برسان بندگي دختر رز گو به درآي
كه دم و همت ما كرد ز بند آزادت

شادي مجلسيان در قدم و مقدم توست
جاي غم باد مر آن دل كه نخواهد شادت

شكر ايزد كه ز تاراج خزان رخنه نيافت
بوستان سمن و سرو و گل و شمشادت

چشم بد دور كز آن تفرقه‌ات بازآورد
طالع نامور و دولت مادرزادت

حافظ از دست مده دولت اين كشتي نوح
ور نه طوفان حوادث ببرد بنيادت

+نوشته شده در پنجشنبه 1388/12/27ساعت10:36 AMتوسط آلیس | |

 

هی فلانی!؟

زندگی شاید همین باشد یک فریب ساده وکوچک

آن هم از دست عزیزی که تو دنیا را جز برای او وجز با او نمیخواهی

من گمانم زندگی باید همین باشد........آه

آه او چرا این را نمیداند که من اینجا دلم تنگ است

       یک ذره است

+نوشته شده در جمعه 1388/11/30ساعت3:41 PMتوسط آلیس | |

 

شب که میرسد دفتر دلم را ورق میزنم وروزهای بی تو بودن را شماره میکنم!!!!                                    ای کاش مثل قاصدک عاشق بودی و احوال دلم را میپرسیدی.....!!!

+نوشته شده در پنجشنبه 1388/10/24ساعت3:20 PMتوسط آلیس | |

به حال قاصدک غبطه میخورم چرا من نمیتوانم مثل او آزاد باشم چرا نمیتوانم دستم را در دست باد قرار دهم وبروم      بروم به دور دست ها بروم آنجا که خدا خانه دارد بروم به جایی که هیچ قفسی دنبال پرنده ها نیست کاش سفیدی قاصدک در وجودم بود کاش سبکی وجودش در دلم بود کاش من هم مانند اودرگیر زنجیر دنیا نبودم کاش روز خلقت خدا بیشتر به من لطف میکرد ومرا قاصدک می آفرید

کاش قاصدک اشک دلم را میریخت پای آن لاله ی وحشی که تک وتنها در وسط کویر جوانه زده              کاش خودم قاصدی بودم ومیتوانستم برای دل کوچک باریکه ی آبی در دل جنگل ستاره ای از آسمان بچینم  کاش قاصدکی بودم آزاد ومی رفتم تابرسم به او

 به خدایی که در این نزدیکی است

+نوشته شده در شنبه 1388/09/21ساعت6:41 PMتوسط آلیس | |